تبلیغات
کلاس ششم - داستان طنز ”
داستان طنز ”

داستان طنز ” دو بیمار روانی

فرهاد و اصغر هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یک روز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

اصغر فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه اصغر آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

اصغر را صدا زد و به او گفت : من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

اصغر که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه حالا من کى مى تونم برم خونمون ؟

سه رفیق زرنگ اما بی پول

ســه تا رفیق با هم ورمیدارن میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول

هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن

خلاصــه اولی میره پای صندوق و میگه : ممنون آقا ، غذای خوبی بود. این بقیه پول مارو بدین بریم

صندوقدار : کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی ؟!؟!؟

میگه یعنی چی آقا خودت گفتی : الان خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم !

خلاصه از اون اصــرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه : آقا راست میگن دیــگه ، منم شاهدم وقتی من میزمـــو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیــه پولتونو بعدا مــیدم

صندوقــداره از کوره درمیره و میگه : شما چی میگی آقا ؟؟ شما هم حساب نکردی !!

بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالــن و هـی میزنه توی سرش ؛ ملـت جمع شدن دورش و گفتن چی شده ؟

گفت : با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم

عشق به همــسر

مرد چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود ، بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مـیکرد و کمى هوشیار میشد اما در تمام این مدت همسرش هر روز در کنار بسترش بود

یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از زن خواست که نزدیکتر بیاید. زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.

مــرد که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت : تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى ؛ وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى ، وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى ، وقتى خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودى و الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو در کنارم هستى و میدونی چى میخوام بگم ؟

زن در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت : چى میخوای بگى عزیزم ؟

مرد گفت : فکر میکنم وجود تو باعث ایجاد این همه بدبختی برای من شده



[ پنجشنبه 3 اسفند 1391 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ کلاس ششم ]

[ نظرات() ]